از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و سی :
دستانش را به طرفین باز کرد. قد و قامتی کشیده داشت و شبیه جوانیهای خود عباد شده بود. اگر کسی در جزئیات صورتشان دقت میکرد میتوانست پی به شباهت چشم و ابرو و استخوان بندیشان ببرد. همانطور که علی مبهوت این شباهتی بود که تا به حال به آن دقت نکرده بود.
نفس عباد اما در حال بریده شدن بود. تا چند دقیقه پیش از این، داشت در دلش به قدیمی بودن مدل کت و شلوار عطا ایراد میگرفت. حالا میفهمید
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اونم دیکه حاج شریفی بره دنبالش😁
۴ ماه پیشفاطیما
1به به عجب پارتی بود مثل همیشه عالی👏😍
۴ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۴ ماه پیشوفا
1منتظرم فرانک هم بیاد تو بازی ( میدونم که فرانک نمیخواد خورد شدن پدرش رو ببینه و از طرفی میخواد بالاخره از دست بی عدالتی های خانوادش خلاص بشه ) ولی خب خیلی دوست داشتم فرانک و بهمن باهم این معرکه رو تماشا کنن
۴ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
فرانک نمیتونه مثل عباد باشه و چشم ببنده رو روابط خونوادگیش
۴ ماه پیشوفا
2ولی کاش عطا همه برگ برنده هاش رو یا جا رو نکنه...🥲
۴ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اینا واسه عباد بود. اصل کاریاش🥰
۴ ماه پیشوفا
3برگامممم، چقد هیجانی بود این پارت وای خدا جون چه خوب ضایعش کرد! بی صبرانه منتظر پارتای بعدی هستم 😍 الان چی میشه؟
۴ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۴ ماه پیشراز
1پتش و خوب جایی ریخت رو آب
۴ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅😅👍❤️
۴ ماه پیش...
0ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه...
۴ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍❤️ وقت رو شدن لکههای آسمون علی و عباد هم رسیده
۴ ماه پیشفخری
1خدا جای حق نشسته حاج عباد بلاخره ماه پشت ابر نمیمونه. آفرین به عطا سپاس فراوان فاطمه بانوی عزیز عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۴ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
برقرار باشی عزیزدلم. شما محبت داری
۴ ماه پیشهناسه
6آخیشششششش دلم خنک شده. نون مادر و شیر مادر حلالت🤣🤣🤣🤣🤣
۴ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزم😅❤️❤️
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
1منتظر بودم بگه داش علی تو خودت از حاج بابات بدتری☺️